نمی دیدمش اما می گفت تو اشک من را در آوردی ...غرورم را شکستی .... لهم کردی.....
اما به خدا قسم من نمی خواستم این چنین شود....
می خواست رابطه ای دوستانه با من داشته باشد...می گفت عاشق حیای تو شدم....
تمام اتفاق ها و گفت و گوها از پشت تلفن بود...نه بیشتر....
من مغرور بودم اما نه اینکه بخواهم کسی را له کنم.....
من مغرور بودم چون خدایم گفته که در برابر نامحرم مغرور باشم....
اما او هزار فکر در باره ی من کرد و در آخر به من تهمت زد.....
اکنون چند سال گذشته ....من هنوز او را نبخشیده ام....
نمی خواهم ببخشمش.....برایم فرقی نمی کند درباره من چه فکر کرده و چه فکر خواهد کرد.....
اما حاضرم بر این غرورم سخت پافشاری کنم...
برچسب:
نویسنده: یاسین کاشانی